تبليغاتX
روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو من خوب مي شناختمش نامت چو آوازي همِشه بر لب او بود حتي زمان مرگ آن لحظه هاي پر ز درد و غم و غروب آن بيقرار عشق چشم انتظار ديدن رويت نشسته بود روزي اگر سراغ من آمد به او بگو شب در ميان تاريکي در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشيد تابناک هر لحظه در برابر آيينه ي زمان آن دختر سکوت در انتظار ديدن رويت نشسته بود روزي اگر سراغ من آمد به او بگو جز تو دلش را به هيچ کس امانت نداد هرگز خيانتي به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را با هيچ چشم سياه مستي عوض نکرد تا آخرين نفس در انتظار ديدن رويت نشسته بود روزي اگر سراغ من آمد به او بگو افسوس ! دير شد ؛ اي کاش ! کمي زودتر مي آمدي اما بگو من خوب مي دانم حتي در آن جهان آن خفته ي خموش ؛ در انتظار ديدن رويت نشسته است روز ي اگر ....... اما ؛ نه ؛ او هيچوقت ديگر نمي آيد کاش عمرم را به پايش هدر نمي کردم ..............

تنها
دل نوشته

مسلمانان روزه دار  كه ماه رمضان را به روزه دارى به پا داشته و از خوردن و آشاميدن و بسيارى از كارهاى مباح ديگر امتناع ورزيده اند، اكنون پس از گذشت ماه رمضان در نخستين روز ماه شوال اجر و پاداش خود را از خداوند مى‏طلبند، اجر و پاداشى كه خود خداوند به آنان وعده داده است.

اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در يكى از اعياد فطر خطبه اى خوانده‏ اند و در آن مؤمنان را بشارت و مبطلان را بيم داده ‏اند:

 اى مردم! اين روز شما روزى است كه نيكوكاران در آن پاداش مى‏گيرند و زيانكاران و تبهكاران در آن مايوس و نااميد مى‏گردند و اين شباهتى زياد به روز قيامتتان دارد، پس با خارج شدن از منازل و رهسپار جايگاه نماز عيد شدن به ياد آوريد خروجتان از قبرها و رفتنتان را به سوى پروردگار، و با ايستادن در جايگاه نماز به ياد آوريد ايستادن در برابر پروردگارتان را و با بازگشت ‏به سوى منازل خود، متذكر شويد بازگشتتان را به سوى منازلتان در بهشت‏ برين، اى بندگان خدا، كمترين چيزى كه به زنان و مردان روزه ‏دار داده مى‏شود اين است كه فرشته‏اى در آخرين روز ماه رمضان به آنان ندا مى‏دهد و مى‏گويد:

�هان! بشارتتان باد، اى بندگان خدا كه گناهان گذشته‏ تان آمرزيده شد، پس به فكر آينده خويش باشيد كه چگونه بقيه ايام را بگذرانيد.�

عارف وارسته ملكى تبريزى درباره عيد فطر آورده است: �عيد فطر روزى است كه خداوند آن را از ميان ديگر روزها بر گزيده است و ويژه هديه بخشيدن و جايزه دادن به بندگان خويش ساخته و آنان را اجازه داده است تا در اين روز نزد حضرت او گرد آيند و بر خوان كرم او بنشينند و ادب بندگى بجاى آرند، چشم اميد به درگاه او دوزند و از خطاهاى خويش پوزش خواهند، نيازهاى خويش به نزد او آرند و آرزوهاى خويش از او خواهند ونيز آنان را وعده و مژده داده است كه هر نيازى به او آرند، بر آوره و بيش از آنچه چشم دارند به آنان ببخشند و از مهربانى و بنده‏ نوازى، بخشايش و كارسازى در حق آنان روا دارد كه گمان نيز نمى‏برند.�

روز اول ماه شوال را بدين سبب عيد فطر خوانده ‏اند كه در اين روز، امر امساك و صوم از خوردن و آشاميدن برداشته شده و رخصت داده شد كه مؤمنان در روز افطار كنند و روزه خود را بشكنند فطر و فطر و فطور به معناى خوردن و آشاميدن، ابتداى خوردن و آشاميدن است و نيز گفته شده است كه به معناى آغاز خوردن و آشاميدن است پس از مدتى از نخوردن و نياشاميدن. ابتداى خوردن و آشاميدن را افطار مى‏نامند و از اين رو است كه پس از اتمام روز و هنگامى كه مغرب شرعى در روزهاى ماه رمضان، شروع مى‏شود انسان افطار مى‏كند يعنى اجازه خوردن پس از امساك از خوردن به او داده مى‏شود.

عيد فطر داراى اعمال و عباداتى است كه در روايات معصومين(ع) به آنها پرداخته شده و ادعيه خاصى نيز آمده است.

از سخنان معصومين(ع) چنين مستفاد مى‏شود كه روز عيد فطر، روز گرفتن مزد است. و لذا در اين روز مستحب است كه انسان بسيار دعا كند و به ياد خدا باشد و روز خود را به بطالت و تنبلى نگذراند و خير دنيا و آخرت را بطلبد.

و در قنوت نماز عيد مى‏خوانيم:

 �... اسئلك بحق هذا اليوم الذى جعلته للمسلمين عيدا و لمحمد صلى الله عليه و آله ذخرا و شرفا و كرامة و مزيدا ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تدخلنى فى كل خير ادخلت فيه محمدا و آل محمد و ان تخرجنى من كل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد، صلواتك عليه و عليهم اللهم انى اسالك خير ما سئلك عبادك الصالحون و اعوذ بك مما استعاذ منه عبادك المخلصون‏�

بارالها! به حق اين روزى كه آن را براى مسلمانان عيد و براى محمد(ص) ذخيره و شرافت و كرامت و فضيلت قرار دادى از تو مى‏خواهم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خيرى وارد كنى كه محمد و آل محمد را در آن وارد كردى و از هر سوء و بدى خارج سازى كه محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو مى‏طلبم آنچه بندگان شايسته ‏ات از تو خواستند و به تو پناه مى‏برم از آنچه بندگان خالصت‏ به تو پناه بردند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 22:37  توسط دلارام  | 

همه می پرسند :
چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ،
روی این آبی آرام بلند ،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری؟

- نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به این آبی آرام بلند ،
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها،
 نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
من به این جمله نمی اندیشم

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ،
همه را می شنوم ، می بینم .
من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می  اندیشم .
همه وقت ،
همه جا ،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان !
تو بیا
تو بمان با من ، تنها تو بمان !

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند .
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر ،
تو ببند !

تو بخواه
پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !
قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان !
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است ،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:58  توسط دلارام  | 

سلام

با لاخره این تابستونم داره تموم می شه با همه خاطرات خوب و بدش ببخشید چند وقت به روز نکردم مسافرت بودم جاتون خالی خیلی خوش گذشت .انتخاب واحدم کردم ۲۱ واحد برداشتم ۳ روز فشرده از صبح تا ۶ بعد ظهر خدا به دادم برسه ترم سختی پیش رومه .حال عجیبی دارم انگار همه چی رو این گذشت زمان درست کرد الان حالم خیلی خوبه .اون قدر خوب که قادر به وصفش نیستم .

دوستون دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:29  توسط دلارام  | 

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند." سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟

 

فدای محبتتون که منو قابل می دونین میان اینجا بهم سر می زنین

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:1  توسط دلارام  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:27  توسط دلارام  | 

سلام
امروز ظهر زنگ زد از تعجب داشت شاخام در مي اومد من ريجكتش كردم بعدم گوشيمو خاموش كردم
 بعد يه سات كه روشن كردم ديدم اس ام اس داده كه ما بايد باهم حرف بزنيم.جواب ندادم كه بي خيال شه اما دست بر دار نبود مدام زنگ مي زد منم ريجكت مي كردم تا ديگه كفري شدم و جواب دادم با لحن عصباني گفتم بله اون با زبون نرم و مهربون گفت سلام خوبي  بعد يه مكث طولاني گفتم سلام بعد گفتم چرا به من زنگ مي زني خلاصه هر چي دقو دلي داشتم سرش خالي كردم تا خواست توضيح بده گفتم من نزديكاي خونم قطع كن ما حرفي با هم نداريم گفت خوب  وايسا يه جا تا بگم چرا من گفتم نه ،گفت اگه برات مهم  وايسا يه جا يا خداحافظ  منم با كمال پرويي گفتم خداحافظ
بعد اس ام اس داد كه كاش مثل اون 1 سال پيشا خدافظي مي كردي با يه سري اراجيفه ديگه
بعد كه اومدم خونه از روي عصبانيت تمام تنم مي لرزيد يه نفس عميق كشيدم بعد رفتم تو خونه كه بهتر شدم.نمي خواستم يه دقيقه تو خونه باشم. كه دوسم زنگ زد امروز زود بيا آموزشگاه منم از خدا خواسته پريدم رفتم .اونقدر اين دوستم شيطونه و منو خندوند كه همه چي يادم رفت
فكر نكنم ديگه هيچ وقت نه اس ام اس بده نه زنگ بزنه نه آف بزاره ديگه فهميد مثل قبل دوستش ندارم
نمي شه با كسي مدام بود و وابسته نشد اگه مثل من از اون آدماي احساسي هستين اصلا دنبال اي كارا نرين.راستش من اصلا آدم اين كارا نبودم .مي خواست باهاش بيرون برم اما نمي رفتم چون احساس مي كردم با اين كارم به خانوادم خيانت مي كنم چون اونا به من اعتماد كرده بودن كه آزادم گذاشته بودن.خلاصه هميشه مي پيچوندمش ديگه عادت كرده بود
يه با بي هوا اومده بود آموزشگاه برام گلم خريده بود كه منو ببينه .......
خلاصش كنم  قطع كردن رابطمون واسه هر دومون خوب بود اينجوري  بهتر شد مگه نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:46  توسط دلارام  | 

 

دليل بودن تو

 هر کسي دوتاست .
و خدا يکي بود
.
و يکي چگونه مي توانست باشد ؟

هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند ، هست .
و خدا کسي که احساسش کند ، نداشت
.
عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است که آنرا ببيند
.
خوبي ها همواره نگران که آنرا بفهمد
.
و زيبايي همواره تشنه دلي است که به او عشق ورزد
.
و قدرت نيازمند کسي است که در برابرش رام گردد
.
و غرور در جستجوي غروري است که آنرا بشکند
.
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور
.
اما کسي نداشت
...
و خدا آفريدگار بود
.
و چگونه مي توانست نيافريند
.
زمين را گسترد و آسمانها را برکشيد
...
و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود
.
 

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت
.
حرف هايي است براي گفتن که اگر گوشي نبود ، نمي گوييم
.
و حرفهايي است براي نگفتن
...
حرف هاي خوب و بزرگ و ماورائي همين هايند
.
 

و سرمايه ي هر کسي به اندازه حرف هايي است

                  که براي نگفتن دارد ...


و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت .
درونش از آنها سرشار بود
.
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .
جز خدا هيچ نبود
.
در نبودن ، نتوانستن بود
.
با نبودن نتوان بودن

 .

 

و خدا تنها بود .
      
هر کسي گمشده اي دارد
.
                         و خدا گمشده اي داشت

 

دكتر شريعتي به نام "دليل بودن تو"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:44  توسط دلارام  | 

اکثر مردم چون با درجات نظامی آشنایی ندارند به هر افسر یا درجه داری می گویند: جناب سروان. پس کسی که به هر نظامی می گوید جناب سروان یا اصلا درجات نظامی را نمی شناسد و یا تفاوت بین آنها را درک نمی کند.
بعضی از دختر خانم ها و آقا پسر ها، به محض اینکه از کسی خوششان می آید، به هیجانشان درجه ی "عشق " می دهند . بدون اینکه به میزان و جنس آن علاقه و زمینه های آن علاقه مندی توجه کنند.
یک ستوان دو، برای رسیدن به سروانی 8 سال باید خدمت کند یعنی 4 سال تا ستوان یکمی واز آن درجه 4 سال تا سروان شدن؛ بیاید ،برود، بیاموزد و آزمون دهدو...
علاقه هم مثل درجات نظامی سلسله مراتب دارد و از آشنایی شروع میشود و تا دوستی ، صمیمیت و عشق  ادامه پیدا میکند.
در اکثر موارد وقتی جوان (یا نوجوان) احساس می کند عاشق کسی شده ،در واقع فرصت یا زمینه انتخاب دیگری را نداشته و برای اولین بار با موقعیتی مواجه شده که اساسا عشق نبوده ، احساسی که با نگاه و برخورد اول معمولا به سادگی ایجاد می شود و اغلب پایدار نیست.
خیلی وقتها احساس نخستین برخورد ویژه  با جنس مخالف با عناوینی چون آشنایی یا هر چیز دیگری چون با هیجانات دیگری همراه می شود ؛ مثل استرس، اضطراب و خجالت و البته هیجان جنسی و... حال غریبی را در فرد به وجود می آورد و جوان فورا آن حس و حال را جناب عشق لقب می دهد و دیگران را عاجز از درک عمق و ژرفای آن عاشقی! میداند.
اشتباه دیگر این است که این هیجان زود گذر را با حالت دائمی عاشق بودن اشتباه میگیرند و بعد از مدت کوتاهی دلبستگی هیجان انگیزی که به وجود آمده به تدریج تحلیل می رود و کم کم اختلافات بروز می کند و سرانجام سرزنش های دو جانبه باقیمانده هیجانهای اولیه را از بین می برد و... هر یک تمام اهالی جنس مقابل را به بی وفایی وسست عهدی متهم میکنند که تمام دخترها بی وفایند یا تمام پسرها عهد شکن.
عشق محصول صمیمیت و صمیمیت محصول دوستی و دوستی محصول رفاقت و رفاقت  از اشتراکاتی مثل همسایگی، همکلاسی، همکاری وهم ... ناشی می شود (معمولا هر هم... منجر به رفاقت نمی شود و در همان حد می ماند و البته لزومی هم ندارد.) ونقطه شروع؛ آشنایی و شناخت است. بین درجه آشنایی تا عشق خیلی فاصله است.
در عشق حقیقی ورابطه ی با خدا نیز این چنین است.

خدا خوان تا خدا دان فرق دارد
كه حيوان تا به انسان فرق دارد
بدينسـان از خدا دان تا خدا ياب
زانســان تا به سبحان فرق دارد
+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 22:50  توسط دلارام  | 

یک ساعت بعد از این که اس ام اس دادم دوباره اس ام اس داد و ازم به خاطره این که جوابشو دادم تشکر کرد نوشته بود فکر می کرده باهاش دیگه قهرم کلی حال کرده بود که جوابشو دادم نوشته بود گاهی حالی از دوست قدیمات بگیر

من حالا چی کار کنم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 22:1  توسط دلارام  | 

سلام
ديشب اصلا حال خوبي نداشتم شديدا دلم براش تنگ شده بود رفتم تو مسيج آرشيو و آخرين چتمونو خوندم كلي هم گريم  گرفت با دلخوري كامپيوتر و خاموش كردم و گفتم به جهنم پسر نكبت عوضي اون اصلا لياقت عشق منو نداره
اينو گفتمو خوابيدم.تمام شب خوابشو ديدم .صبح ساعت يازده از خواب پاشدم اخلاقم عين سگ بود آخه شب دير خوابيده بودم از اون بدتر خوابشم ديده بودم.موبايلمو نگا كردم ديدم اس ام اس دارم بازش كردم ديدم شماره اونه بدونه اين كه اس ام اسو بخونم ده دفه شماررو خوندم
اشتباه نكرده بودم خودش بود .اون تهران من كرج .من دانشجو قزوينم اون شيراز. ولي 3 بار قزوين مهمان شده .ما تو دانشگاه.......
بگذريم.هر وقت مي اومد كه نمي دونم چه حكمتي بود كه بارون مي اومد منم بهش مي گفتم ابراي كرج تحت سلطه ي منن من مي گم كوچه ها آب و جارو شه وقتي مي اي.
تو اس ام اسش نوشته بود:ديگه مثل قديما با اومدنو رفتنم يه قطره بارونم نيومد،صبح بخير دوست قديمي.ديگه كرج با ياده تو پيوند خوردهنتونستم جلو ي خودمو بگيرم .اميدوارم هنوزم مثل قديما فعال و پيشتاز در پيمودن راه پيشرفت باشي .دوست هميشهگيات.gp
gp رمزمون بود .
منم جواب اس ام اسو دادم گفتم ديشب خوابشو ديدم و تعبيرش....
ولي خيلي خشك كه بفهمه ديگه راه بر گشتي نيست
ديگه اس ام اس نداده
روحمون ديشب پيش هم بوده اما جسممون دور
فكر نكنم ديگه اس ام اس بده حالا مي فهمم كه اون آف هايي كه مي ذاشته هم از قصد بوده
مي دوني يه چيزي تو دوست داشتن ما بود كه تو هيچ دوست پسر دوست دختري نيست ما همو بخاطر همديگه مي خواستيم تو دوستيمونم پاك بوديم
نه مثل اين پسراي بي شرم كه تا مي فهمن طرف دوسشون داره پيشنهاد سكس بدن .ولي دوستم مي گفت ابراهيم خيلي شيطون تو داري كنترلش مي كني
اما اينجوري نبود اون ذاتا پاكه
به هر حال ارزوني مامانش به من چه !خواستم حرفامو اينجا بزنم تا خفه نشدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 13:21  توسط دلارام  | 

شعبان مظهر چهار مفهوم والاست:


عشق( علي اكبر)


شجاعت(عباس)


وفاداري(حسين)


صبوري(مهدي)


چهار عيد بر جويندگان چهار خصلت مبارك

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 15:43  توسط دلارام  | 

 

بنام معبود عاشقان

 

خدایا

     تو مسئولی خداوندا مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی..

    کدامین دست جز دست تو غم ریزد به کام من

          چرا شد قرعهء محنت بنام من

               که حتی نیمه شبها اشک غم ریزم بپای تو

                                      به امید صفای تو ... به امید دوای تو

خدایا

 

   عاصی و خسته به درگاه تو روو کردم

                   نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم

           دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی

           بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم

                                     دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی

                   بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم 

خدایا

گر تو درد عاشقی را میکشیدی

                 تو هم زهر جدایی رو به تلخی میچشیدی

                 اگر چون من به مرگ آرزوها میرسیدی  

         پشیمون میشدی از اینکه عشق رو آفریدی

                                پشیمون میشدی از اینکه عشق رو آفریدی

                

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 2:8  توسط دلارام  | 

 

آموخته ام که : هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم.

آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.

آموخته ام که : هميشه هميشه بخندم.

آموخته ام که : هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند.

آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم.

آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام.

آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.

آموخته ام که : هرگز وابسته کسي نباشم.

آموخته ام که : زمان زيادي نياز است تا من به آن شخصي تبديل شوم که آرزويش را دارم .

آموخته ام که : يا تو رفتارت را کنترل مي کني يا رفتار تو را کنترل مي کنند .

آموخته ام که : گاهي اوقات از کساني که انتظار دارم در هنگام شکست مرا ياري کنند ، سخت ترين ضربه را خواهم خورد.

آموخته ام که : گاهي اوقات حق دارم عصباني شوم اما اين حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم .

آموخته ام که : زندگي را از طبيعت بياموزم ،
چون بيد متواضع باشم ،
چون سرو ، راست قامت،
مثل صنوبر ، صبور ،
مثل بلوط مقاوم ،
مثل رود ، روان ،
مثل خورشيد با سخاوت و
مثل ابر با كرامت باشم .

آموخته ام كه : اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم

**شيشه ي دل را شکستن احتياجش سنگ نيست
اين دل با نگاهي سرد پرپر مي شود**

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 9:26  توسط دلارام  | 

 

متاسفم

.

.

براي گذشته تلخ تو

براي گذشته غمگين من

.

.

بيا

دوباره واژه ها را از نو بنويسيم

قطعه موسيقه نو بسازيم

.

.

تو اين روزهاي گرم تابستان

من خيلي سردم شده

کجايي گرماي روحم

.

.

دل خسته از اين راز در سينه

چشم خسته از اين همه انتظار

.

.

هر روز غسل صبر ميگيرم

ايوب هم به صبرم حسادت ميکند

.

.

به ياد بياور

من منتظر هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 9:23  توسط دلارام  | 

 

خدايا !

چنديست که زمان برايم به سختي مي گذرد

از همه رنجهايم با غم و اندوه به تو پناه بردم.

و حال با تمام وجود به تو پناه مي برم مرا از رنج چه غم که تو را دارم

مرا همين بس که توفيق ياد تو و همنشيني تو و بندگي تو را يابم ...

مهربانم!

لحظاتي بود که خنده و گريه را به هم پيوستم ...

خندان گريستم !

لحظاتي که تنهايي بر وجودم چنگ انداخته بود و رنج توان از قدمهايم مي گرفت

زمين خوردم، با يادت برخاستم و ادامه دادم !

لحظاتي که هيچ پناهي را نمي يافتم و هيچ همراهي نبود

خدايا به تو پناه بردم !

لحظاتي که دلم را مملو مهرت و ذهنم را سرشار يادت کردم

و آن زمان آرامش يافتم !

 و تو چه مهرباني خدا که در همه لحظاتي که حتي من نمي دانستم همراهم بودي

دستان نوازشگرت بر سرم، مرا تنگ در آغوش خويش گرفتي مبادا که از تاريکي زمانه بترسم

و تاب نياورم همه بي قراري هايم را

خدايا تو چه مهرباني که مرا به حريم دوستي خودت پذيرا شدي

و همه اشک هايي که از سر فراق و جدايي فرو مي ريخت را نوري گرداندي براي جلاي روانم

و تو چه بزرگي خدا که کوچکي من را نديده گرفتي

و چه بخشنده و مهرباني که از خطايم گذشتي و مهربانانه راه را نشانم دادي

خدايا دوستت دارم ! که دوست داشتن را از تو آموختم که دوستم داري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 9:16  توسط دلارام  | 

گر حال تو هم چون من آشفته خراب است
گر خواهش دلهاي من وتو بي حساب است
اي واي به حال هر دوي ما
اي واي به حال هر دوي ما

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 9:49  توسط دلارام  | 

مولانا هفت توصيه براي بهتر زيستن دارد

در خيرخواهي مانند رودخانه باش
در بخشندگي مانند خورشيد باش
در پوشاندن خطاهاي ديگران مانند شب باش
در عصبانيت و خشونت مانند مرده باش
در فروتني مانند زمين باش
در تحمل مانند دريا باش
ياآنچنان باش که هستي ياآنچنان باش که مي نمائي

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 4:5  توسط دلارام  | 

ازتون ممنونم که به وبلاگ من سر می زنین  وبلاگ من جذابیت وبلاگای دیگرو   نداره چون این روزا که خودتونم تو جریانشین اصلا حال خوبی ندارم.
ولی همیشه با خوندن جمله هاتون یه احساس خوبی بهم دست میده.من مجبورم همیشه خودمو قوی و شاد وانمود کنم ولی شبا که همه خوابن می تونم مال خودم باشم حرفای دلمو اینجا بزنم سابقا یه دفتر داشتم که توش هر چی تو دلم بود می نوشتم اما انگار دفترم ازم خسته شده بود که تن سفید و پاکشو با خودکارم کثیف میکردم، اره دفترم تموم شد و مرد اما منو حرفام هنوز تمومی نداریم. امشب حالم از هر شب بدتره خیلی بد بد بد...

دقیقا همن ساعتی كه اس ام اس بازیمون شروع می شد یا شروع می کردیم به چت کردن یه اس ام اس  برام اومد تا خودمو از تو حال به اتاق به موبایلم برسونم و اینباکسو باز کنم قلبم چنان تند می زد که گمون کردم الان سکته می کنم.اما اون نبود .انگار نمی خوام باور کنم که دیگه .....

بازم اف گذاشته!!!!!!!!!1

نمی دونم چرا فراموش کردنش انقدر طول می کشه! کاش یکی بهش بگه که این  کاراش داره دیوونم میکنه حتی اگه پشیمونم شده باشه دیگه غرورمو واسش نمیشکنم دیگه همه چی بینمون بوده تموم شده. شما راست می گین زمان همه چیو درست می کنه .دیگه اون ایدیمو باید فراموش کنم .

شمارم با این اراجیفم خسته می کنم  یه کاری کنیمُ از این به بعد حتی یک کلمه هم از اون تو اینجا نمی نویسم

ولی تو رو خدا تنهام نذارین من از تنهایی می ترسم

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 2:9  توسط دلارام  | 

مانده ام، مانده ام در حسرت بالا بلايي روز و شب
جان دهم از دوري دير آشنايي روز و شب

هر سحر، هر سحر نام تو را با سوز دل سرداده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدايي روز و شب

عاشقانه كو به كو شهر شما را گشته ام
تا بيابم شايد از تو رد پايي، رد پايي روز و شب

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بي تو دارم با دل خود ماجرايي روز و شب
پيش رويم قاب عكسي از تو دارم ماه من
روز و شب با ياد تو، با ياد تو دارم صفايي روز شب

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:25  توسط دلارام  | 


گلي كه دست تو چيده، پيش رومه
 هنوزم بادبادكامون لب بومه
صداي پات مياد از اون سر دالون
مي گي خوبي چي چيه وفا كدومه
بين ما هر چي بوده تموم شده
عشق اين دوره چه بي دووم شده
دشت سردت مي گه اون روزا گذشته
 ديگه عشق و عاشقي از ما گذشته
 مي گم تنها بشه دل بارون بباره
ميدونم دوره اين حرفا گذشته
بين ما هر چي بوده تموم شده
عشق اين دوره چه بي دووم ش
دل من اندازه اين ابرا گرفته
 عشق تو خنده از  اين لبها گرفته
چي بگم هر چي بگم فايده  نداره
غم عالم تو دلم جا گرفته
 بين ما هر چي بوده تموم شده
عشق اين دوره چه بي دووم شده
كسي كه زندگيشو باخته تو نيستي
كسي كه با رنگو ريا ساخته تو نيستي
 اون منم تنها تنهاترين تنهاي دنيا
اون كه خوبو بدو نشناخته تو نيستي
بين ما هر چي بوده تموم شده
عشق اين دوره چه بي دووم شده

pi

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:23  توسط دلارام  | 

بر شانه ام زدي که تنهاييم را

 pic

تکانده باشي؟

 

دلت را به چه خوش کردي؟

 

تکاندن برف از شانه ي آدم برفي؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:20  توسط دلارام  |